تبليغاتX
طلائیه ( معبری از جنس نور )

طلائیه ( معبری از جنس نور )

گفته اند:

 در عاشورا وقتي زخم در جان خورشيد نشست

و زمين ، پيكر مبارك حسين را بر خويش قطعه قطعه ديد ،

به لرزه درآمد

و آسمان تيره و تار شد

و غبار خشم خداوند از جاي جنبيد .

در آنجا سجاد سلام الله عليه دست بر زمين كوفت

 و زمين را به آرامش خواند ،

 سر به آسمان برداشت

 و آسمان را دعوت به سكوت كرد ....

آسمان و زمين هر دو ،

 تنها در اجابت فرمان امام خويش آرام گرفتند ،

دندان بر جگر نهادند ،

 خون به لب آوردند ،

 ولي دم نزدند .

مويه كردند ولي فغان نكردند .

در خويش شكستند و گريستند ،

اما ضجه نزدند .

واكنون يا ابا عبدالله !

 چگونه در خويش مچاله نشويم

و قطره قطره نباريم ......


«اين الطالب بدم المقتول بكربلا.....»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:37  توسط همسفر  | 

محمود عزیز !
من در اين دنياي اسير سيطره ي عقل و منطق و پرستش علم،

 در اوج جنون اعلام مي کنم که

 دلم براي شما تنگ شده است.



من در اين ميدان لذت و عيش، دعا مي کنم که

چشمانم هيچ گاه در ياد شما از اشک خشک نشود.

من در اين هياهوي بي عاطفه گي،

 باز به پرچم هاي بوي شرف گرفته شما در «بهشت زهرا» پناه مي برم.

من در اين مسابقه کلاس، تيپ و پرستيژ

 با تمام افتخار مي گويم که

روزي با شما بوده ام.

شما هر چه کشيده باشيد،

 نيش آتشناک طعنه را نچشيده ايد.

 شما هر چه کشيده باشيد.

 زخم سوزناک تمسخر را حس نکرده ايد.

 وقتي در چشمانت خيره مي شوند و با نفرت در گوش تو زمزمه مي کنند که

«ديگر از جان اين ملت چه مي خواهيد»!!!

 شما نمي دانيد چه آتشي بر جان مان مي افتد.

شما به ما مي گفتيد پدافند از حمله دشوارتر است.

انصاف بدهيد.

ما مدت هاست که تنها و غريب ، جواب پاتک هايي از دشمن بدتر را مي دهيم.

 پاتک هايي جگرسوزتر از ماجراي خيبر و شلمچه و پيشاني فاو.

واي به روزتان اگر در معرکه ي قيامت

 و در آن ظلمت کده اي که تنها با نور چهره شما روشن مي شود تحويل مان نگيريد.

 پشت کنيد و به فريادمان نرسيد.

 آبرويتان را مي بريم.

در برابر همه محشريان مي ايستيم،

 زخم هاي دل مان را نشان شان مي دهيم

 و فرياد مي زنيم که پيامبر(ص) مي گفت

اگر يک سنگ را دوست داشته باشي،

 با آن محشور خواهي شد و ببينيد،

 اين زخم ها يادگار سال ها و سال ها انتظار و اميد است.

 ما هم مي توانستيم خيلي جاها برويم

و فقط به احترام پيمان مقدسي که با آن ها بسته بوديم. نرفتيم.

 ما هم مي توانستيم به دامان لذت و رفاه پناه ببريم

و تنها به حرمت مادران آن ها،

 که باغبانان مردانگي و شرف بودند،

 شرم کرديم و حالا پس از آن همه خون دل خوردن ها

 و لاطائل شنيدن ها،

به بهانه اي طردمان کرده اند.

 پس عشق دروغ بود؟

پس رفاقت افسانه بود؟

پس ماجراي جزيره توهم بود؟

 پس لبخندهاي معصومانه «بخشي» پوچ بود؟

 نگاه هاي مظلومانه «اثباتي» هيچ بود؟

 شوخي هاي دلنشين «جواد»، تزوير بود.

جديت منحصر به فرد «صانعي» واقعيت نداشت.

 پس پرچم هاي کرخه، هر صبح به عشق شهادت به رقص نمي آمدند؟

 پس جسدهاي بوي عطر گرفته کانال ماهي يک خواب بود؟

 پس لب هاي ترک خورده از عطش بيت المقدس يک نمايش بود.

خنده ات گرفته محمود!

مگر نه.؟!

 سخن به کجا کشيد. !

خوب، سلام ما را به همه بچه ها برسان.

 شما تنها کساني هستيد که گستاخي هاي ما را با سخاوتمندي تحمل مي کنيد.

 باز فقط شما هستيد که سر ما را به زانو مي گیريد.

اميدوارم منتظرمان باشيد.

 اميدوارم براي مان دعا کنيد.

 اميدوارم از لغزش هاي ناخواسته ما بگذريد.

 اميدوارم از خداوند براي اين بازمانده ي چادرهاي کرخه

 طلب صبر ايوب کنيد.

 منتظر جواب نامه ام هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:54  توسط همسفر  | 

 

تا اشک را خواندم

نوشتم :

مشق امشب "درد "

رنگ تمام سیبهای دفتر من زرد


تکرار شد یکبار دیگر,

"آب , بابا ,آب ..."

اما مدادم سرد ...

دستم


سردتر از سرد ...

درس نخستم را نوشتم :

"آب , جا خالی ..."

عکس تو را نشناختم ,

زیرش نوشتم :

مرد !

آن مرد در باران نیامد ,

هرچه باران زد


هر چند این دفترپراست از

واژه

 "بر گرد "!

من زیرو رو کردم , تمام خاطراتم را

در هیچ جا اما تو را یادم نمی آورد !

انگار من سهمی ندارم از تو بابا , هان ؟!

جز یک
پلاک ...

چفیه ...

تابوت خاک و گرد !

بر گردنم انداختم , بابا ! پلاکت را ...

نامی که مانده بر پلاکت , دل خوشم می کرد


آموزگار داد زد :

گفتم بگو

" بابا "

نام بزرگت بر زبانم بود ,

گفتم :

" مرد "


ندا هدایتی فرد

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:5  توسط همسفر  | 

اين خانه كوچك ، اين سنگر ، اين گودي درد دل زمين

اين گوني هاي بر هم تكيه داده شده

پر از حرف است و فرياد و غوغاست

بغض گلويم را گرفته ، قطرات اشك هديه تان باد .

تنهايي عميق ترين لحظات زندگي يك انسان است

در اين چند روز با خاك انس گرفتم بوي خاك گرفته ام ؛ رنگ خاك گرفته ام

اين خانه محقر براي من يك قلب طپنده شده ، يك دل پر سوز

در دل سنگر با خود سخن مي گويم :

راستي چه خوب است از اين فرصت استفاده كنم و با قرآن آشنا شوم

آيات خدا را بخوانم و بعد حفظ كنم و سپس زمزمه كنم و بعد سرود كنم و بعد شعار زندگي كنم ، باشد تا اين دل پر هيجان و طپش را آرامش دهد

و بعد با آن براي خود توشه بسازم و توشه را راهي گردانم
و در انتظار شهادت بمانم و بمانم

آيات جهاد را شهادت ، تقوي ، ايمان ، ايثار ، اخلاص ، عمل صالح و .......... همه را پيدا كنم و سنگر كلاس درسم باشد

و سنگرم ميعاد گاه ملاقم با خدا شود

و سنگرم قبله دومم گردد .

حتما بيشتر قرآن خواهم خواند

دردل سنگر با خود سخن مي گويم

خدايا اي نزديكترين مونس به دوستانت

راستي اين سرود را از اصغر شهيد به ياد دارم

كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را

                                        كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را

پنهان نگشته اي كه شوم طالب حضور

                                        غائب نگشته اي كه هويدا كنم تو را

 

خانه كوچك و با عظمت ، كوچكي قبر و عظمت آسمان

در اين سنگر هميشه در كنار خاكيم .........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:47  توسط همسفر 

 

عید سعید فطر بر تمامی شما عاشقان مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 10:4  توسط همسفر 

 

 

چه میتوان گفت در سوگی چنین جانسوز ...

در چشم به راهی کودکان یتیم ...

در سوز دل زینب

حسن

حسین

ام کلثوم ...

علی رفت

اما بار غم جانکاه زینب را چه دلی تاب اورد ... جز دل زینب !!

دوباره تمرین

دومین تمرین صبر

و چه سخت

چه جانسوز

تمرین اول ِزینب ِسه ساله

پهلوی شکسته

صورت نیلی

قامت خمیده

دستان لرزان مادر

 گیسوان پریشان زینب

و غروبی خاموش

هق هقی خاموش

قبری خاموش

چهل قبر ...

باز صبر

تمرین دوم

فرق شکافته

فرق شکافته پدر

وای خدای من

چه میکشد زینب....

هنوز یک تمرین دیگر باقی است

تمرین صبر دیگری در دیدن پاره های جگر در دل تشت

تمرین دیدن تابوت پر از تیر حسن

وای خدای من

اینها چه تمرینهای سختی است

چه سخت است خدایا

امان از دل زینب

در گودی قتلگاه

جان زینب

حسین

حسین

حسین

بوسه زینب بر حنجر حسین..............

یا رب الحسین

بحق الحسین

اشف صدر الحسین

بظهور الحجه

شهادت مولای مهربان

مولای متقیان

علی (علیه السلام)

تسلیت باد .

اجرک الله یا صاحب الزمان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:34  توسط همسفر 

 

ماه ها از پایان جنگ و بسته شدن باب جهاد فی سبیل الله گذشته است

 و برای بسیاری جنگ دیگر جزء خاطره ای دور از یک دوران سپری شده

هیچ نیست.

اما برای آن که قسمتی از وجود خویش را درجنگ نهاده است

 چگونه پایان یابد ؟


برای آن که چشم هایش را در جنگ نهاده است ...

دستش را...

 پایش را...

 دست هایش را ...

پاهایش را ...

و چه بسا چشم ها ودست ها و پاهایش را درجنگ نهاده است

چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد ؟

 برای او جنگ خاطره ای دوراز یک دوران سپری شده نیست...

باب جهاد را خداوند برمن و تو بسته است

 اما برای او همچنان مفتوح است چرا که چشمانش دیگربازنگشته اند.

دلاوری دیگر پاهایش را نثارمجد و عظمت اسلام کرده است

 واگر چه دردار بقاء

 آنجا که من وتو را پای رفتن نیست

 او پاهایش را درنزدخداوند خواهد یافت ،

 اما اینجا دارفناست و آنچه فانی شدنی است بازنمی گردد ...

 و اوهم در انتظارمعجزه نیست

و رضای خویش را در رضایت خداوند می داند .

 اگر چه جوان است وهنوز ازدواج نکرده است .

 اما برای او جنگ تراژدی نامطلوبی از یک دوران غم با رنیست

خورشید حیات بخشی است که هنوز درآسمان سینه اش روشن است.

شیطان می خواست که با قدرت سلاح برجهان حکومت یابد ومومنین

 با گوشت وپوست و رگ واستخوان دربرابرش ایستادند .

بمب ها و موشک هایش را به جان خریدند ودرفضایی آکنده ازبخارات مرگبار

شیمیایی ازاستقلال وشرف و عزت خویش دفاع کردند...

 

 و هرگز دربرابر عمل خویش مزدی نخواستند.

 

 اما اکنون که علی الظاهر جنگ خاتمه یافته است

 آیا باید در فراموشکده ها و غفلت کده های اذهان من و تو

درهیاهوی شهر گم شوند و...

شاید جنگ خاتمه یافته باشد

اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت

 وزنهار

 این غفلتی که من وتو را درخود گرفته است ،

 ظلمات قیامت است.

 آنگاه که آسمان انفطار یابد وستارگان پراکنده شوند .

 آنگاه که دریاها شکافته شوند وانسان ها سرازقبرها بردارند ،

 خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند .


یا ایها الانسان چیست؟
آنچه تورا فریفته وبرآفریدگارت غره داشته است ؟

آفریدگاری که تورا آفریده است

واستوار داشته براین صورت پرداخته است.

اما حاشا وکلا که شما روز جزا را تکذیب می کنید

حال آنکه او برشما نگهبانانی گماشته است کراما کاتبین.

می دانند که چه می کنید

 ابرار درنعیم اند

 و فجاردرجحیم ...

 ابرار در بهشت اند

 و بدکاران دردوزخی که روز جزا به آن وارد خواهند شد

و حتی لحظه ای ازآن غیاب نخواهند یافت .

 

 و توچه می دانی که روز جزا چیست؟

 و باز تو چه می دانی که روز جزا چیست ؟

 

 آن روز که کسی را بردیگری اختیاری نیست

 و فرمان هر چه هست خاص خداست .

اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار؟

 او را چشم ظاهر نیست

 وآنان را چشم باطن

 واز این میان توخود بگو که کدامیک کورند ؟

"صم بکم عمی فهم لا یعظون...

 چشم بگشا

وببین که چگونه آخرالزمان سررسیده است

 و گفته های پیامبر(ص) درحجه الوداع تعبیریافته ...

 وفساد برو بحررا پرکرده است.

 برادرم !

 چشم بگشا و ببین که ازکجا می گذری !

 ای شمس جهان آراء تو کجا واین بیغوله تاریک کجا ؟

 و چگونه این تمثیل دردناک فراهم آمده است ،

 تو کجا واین بازار مکاره شیطان کجا ؟


و مگر نه این که آن بخارات شیمیایی جهنمی که چشم تورا بازگرفته اند

 درکارخانه های همین شهر و شهرهایی چنین 

- شهرهای آلمان ودیگرکشورهای غربی -

 ساخته می شوند؟

شمس جهان آراء به میهمانی موش های کور آمده است

و آنان درنمی یابند

 واصلا چگونه دریابند

 وقتی که چشمان باطن شان کور است

 وهیچ چیز را جز خود و اهواء رنگارنگ خود نمی بینند ؟


اگرنه جانبازی که چشمان ظاهرش را اسلحه مرگباری کورکرده است

 که درکارخانه های اینان ساخته می شود.... حجتی است که خداوند برآنان تمام کرده است .

کجاست وجدان بیداری که چشم بدین عبرت بازکند ؟


 جانبازی که چشمان خود را درراه اقامه عدل باخته است

واستقرار احکام خدا برزمین ...

 اما این سخنان آن همه ازاین دیارمرگ زده وساکنانش دوراست که

 کسی بیدار نمی شود

" وما انت بمسیع من فی القبور"

 مردگان خفته درقبرستان اهواء نفس اسیران سیاه چال های شهوات ساکنان

 دیار ظلمت جاودانه اند.

منجی بشر و بشیر عشق را آری!

 بسیجی جانباز را درشهر کوران باورنخواهند کرد ،

 

 اگر نه

 آنان را می گفتم که شفای کوردلی خویش را از تو بخواهند

 از توکه حدقه چشمانت خالی است

 اما

 چشمان باطنت سرشاراز شهود هفت آسمان


ای منجی بشر ، بشیر عشق بسیجی !

 تو کجا و اینجا کجا؟

 این غربی ترین مغرب حقیقت برگستره سیاره رنج ...

اینجایی که خفتگانش را جز نهیب مرگ چیزی بیدار نخواهد کرد ...

 جزمرگ و صوراسرافیل .

آنگاه که آسمان انفطار یابد و ستارگان پراکنده می شوند .

 آنگاه که دریاها شکافته شوند

 و انسان ها سرازقبرها بردارند خواهند دانست

که چه پیش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند ...

 یا ایهاالانسان ! چیست؟  آنچه تورا فریفته است

و بر پروردگارت غره داشته است ؟

 وتو چه می دانی که روز جزا چیست ؟

 آن روز که کسی را بردیگری اختیاری نیست و فرمان هر چه هست خاص خداست .

اهل بصیرت را باشهر کوران چه کار؟

 

 

 

گفتار متن فیلمی که هرگز پخش نشد | به قلم سید مرتضی آوینی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 11:36  توسط همسفر  | 

پدر، من تو را هرگز نديدم.

 قيافه‌ات را هيچ‌گاه به خاطر نمي‌آورم.

 راستي قيافه‌ات چگونه است؟

آيا همان‌طور كه قاب‌ِ عكس نشان مي‌دهد چشماني سياه، لبخندي بر

لب، چهره‌اي شاداب داري؟

 مادر گفت: «این عکس سال‌ِ چهارم دبيرستان ات است.»

پرسيدم: «ك‍ِي مي‌آيد؟»

گفت: «به زودي!»

مادر هميشه همين را مي‌گويد: «به زودي»

كسي از گوشه دلم مي‌‌گويد: «مادر دروغ نمي‌گويد.»

اما، هر بار كه مي‌پرسم ك‍ِي، اشك چشمانش را زود پ‍ُر مي‌كند.

ـ چشم پدر! ديگر از مادر نمي‌پرسم.

 اما كاش كسي به من مي‌گفت به زودي يعني ك‍ِي؟


اول فكر مي‌كردم يعني فردا.

اما نيامدي.

 بعد گفتم نه، پس فردا.

باز هم نيامدي.

حالا نمي‌دانم يعني كي

. چند تا فردا بايد بشمارم.


سه تا؟. چهار تا؟‌. ... صد تا؟.

راستي تازه تا صد يادمان داده‌اند. ديروز از يك تا صد را در دفترم نوشتم.

 يادت هست پدر آن شب كه به ديدنم آمدي؟ ك‍ِي بود؟ ديشب؟ پريشب؟ چند تا

ديشب؟ اول دفترم را

 ديدي، لبخند زدي و گفتي: «بشمار پسرم، بشمار.»

شمردم: «يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت،.. نود و نه».

گفتي: «پس صد چي؟»


گفتم: «تو او‌ّل بگو مي‌آيي يا نه!»


لبخند زدي و در چشمانم نگاه كردي.


گفتم: «كي؟ تا نگويي من هم صد را نمي‌گويم.»


دفترم را گرفتي. مشقايم را ديدي و، سرمشقي تازه دادي. يك، دو، سه، چهار، پنج، شش،

 هفت... نهصد و نود و نه.


گفتم: «پس هزار چي پدر؟»


خنديدي و گفتي: «وقتي تا هزار ياد بگيري، من مي‌آيم. حالا بگو صد.»


گفتم: «مادر مي‌گويد تو به سفر رفته‌اي. اما به كجا؟»


م‍ُهر كوچكي از جيب لباست درآوردي.


ـ ببين پسرم چه بوي خوشي دارد!


چشمها را بستم و بوييدم.

 بوي سيب مي‌داد.

فهميدم به كدام شهر رفته‌اي. گفتي: «اين براي تو.»


ديشب باز تو را ديدم. به ديدنم آمده بودي. با همان لباس ساده بسيجي. گفتم:

«من تا هزار ياد گرفته‌ام پدر، بشمارم؟ يك، دو، سه، چهار...»و تا هزار شمردم.

بعد پرسيدم: «حالا بگو كي مي‌آيي.»


اسلحه، مهر و قلمت را به من دادي.

مي‌خواستي بروي، عجله داشتي. گفتي: «كسي تو را صدا مي‌زند.»


گفتم: «كجا؟»


جاد‌ّة سبز روشني در برابرت بود. مي‌دويدي. مي‌شمردي و مي‌رفتي. دو سوي جاد‌ّه، لاله روييده بود.

 فرياد زدم: «پدر، پدر، پدر...»


به عقب نگاه كردي و ايستادي.

 بال درآوردم و به طرفت پرواز كردم. آغوش گشودي. سر بر شانه‌ات گذاشتم.

بوي م‍ُهر كربلا را مي‌داد.

 گفتم: «بگو پدر، تو را به خدا كي مي‌آيي؟ يا مرا همراه خودت ببر!»


به خانه‌مان اشاره كردي. مادر را نشان دادي.

ـ او تنهاست. تو مرد خانه‌اي!

ـ پس تو...؟


عجله داشتي. دست در جيب كردي و دفتر كوچكي را با جلد قرمز نشانم دادي.


حالا ديگر من بزرگ شده‌ام. پدر. هر روز كنار تاقچه مي‌روم. دفترچه‌ات را از پشت آينه

 برمي‌دارم. مادر هفته‌اي يك‌بار قلم، مهر و دفترچه‌ات را نشانم مي‌دهد.


ـ اينها را پدر براي تو نوشته است.


نوشته‌ات را برمي‌دارم و مي‌خوانم:

 «من مي‌آيم پسرم.

 من در نور مي‌آيم.

من همراه مردي مي‌آيم كه خواهد آمد.

 او روزي مي‌آيد؛

روزي كه خورشيد از مغرب طلوع كند.»


من حالا مي‌دانم كه:

 تو مي‌آيي.

 با مردي مي‌آيي كه خواهد آمد.

روزي مي‌آيي كه خورشيد از مغرب طلوع كند.


تا آن روز، من روزشماري مي‌كنم.

 تا دوباره تو را ببينم.

 تو مشقهايم را ببيني و به من نمره بدهي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:8  توسط همسفر 

 
 

 

سپاس خدايي را که ماه رمضان را بر امت اسلام اهدا نمود و آن را ماه پاکيزگي

 و تصفيه از گناهان قرار داد.  

او که ماه رمضان را، ماه قيام – براي نماز در شبها – و يکي از راههاي

احسان قرار داد.  

خدايي که اين ماه را بر ماههاي ديگر برتري داد و آن را گرامي داشت و فضايل

 را درآن هويدا نمود. 

خدايا !  

 ما را در شناخت اين ماه و اداي حقش و دوري گزيدن از اعمال حرام توفيق ده،

 تا از دستان و پاهايمان در راه حرام استفاده نکنيم ، مال حرام نخوريم و

 زبانمان جز به بيان گهرهاي قرآن ، پيامبر اکرم و ائمه معصومين عليه السلام

گشوده نشود. 

 پروردگارا !  

 ما را دراين ماه بر اوقات نمازهاي يوميه و احکامش موفق فرما ، ما را در نماز

 همچون کساني قرار ده که مراتب شايسته آنرا يافته اند .

 الهي !  

 به ما توفيق عنايت فرما که دراين ماه با نيکي و بخشش فراوان ، با خويشان

خود رفتار نمائيم و با احسان از همسايگان جويا شويم.

خدايا !  

 کمک کن که مال خود را خالص و آراسته نماييم .

  الهي!  

 توفيق ده که دراين ماه به سوي تو تقرب جوييم . 

بار خدايا!  

 ما را درتوحيد و عدم شرک نسبت به خود ياري فرما.

 بار الها !  

 هر روز که از ماه رمضان مي گذرد و ازآن کاسته مي شود ، از گناهان ما بکاه

 و با به پايان رسيدن روزهايش ، بديها و گرفتاريها را دفع نما.  

پروردگارا!  

 اگر دراين ماه از راه راست عدول نموديم، ما را هدايت فرما.

  خدايا !

 به عدد تمامي کساني که دراين ماه بر آنها درود فرستاده اي و چندين برابر آنها

 که فقط خود قادر به شمارش آن هستي بر ما درود فرست. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 6:45  توسط همسفر 

 

" اي خداي بزرگ! 

 اي آنکه نمونه ي بزرگي چون حسين عليه السلام را به جهان عرضه کرده اي ُ 

 اي آنکه براي اتمام حجت به کافران وجودت... سياهي ها و تباهي ها را به آتش 

 وجود حسين ها روشن نموده اي ،  

اي آنکه راه پرافتخار شهادت را ، براي آخرين راه حل انسانها باز کرده اي ، 

 اي خدا ! 

 اي معشوق من ! 

 اي ايده آل آرزوهاي مردم عارف ! 

 به من توفيق ده تا مثل مخلصان و شيفتگان ، در راهت بسوزم و ازين خاکستر

 مادي آزاد گردم.  

اي حسين عليه السلام ! 

 من براي زنده ماندن تلاش نمي کنم و از مرگ نمي هراسم ، 

 بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، 

 ولي نمي توانم بپذيرم که ارزشهاي الهي و حتي قداست انقلاب بازيچه دست

سياستمداران و تجار ماده پرست شده است. 

قبول شهادت مرا آزاد کرده است ،  

من آزادي خود را به هيچ چيز حتي به حيات خود نمي فروشم .  

خدايا !

ابراهيم را گفتي که عزيز ترين فرزندش را قرباني کند ، 

 و او اسماعيل را مهياي قرباني کرد ... 

هنگامي که پدر کارد را به گلوي فرزندش نزديک مي کرد ، ندا آمد : 

 دست نگه دار . 

 ابراهيم آزمايش خود را داد ، ولي اسماعيل هنوز به آن درجه تکامل نرسيده بود

 که قرباني شود ، 

 زمان زيادي گذشت تا قرباني کاملي که عزيزترين فرزندان آدم بود ، به درجه

ارزش قرباني شدن رسيد ، 

 و در همان راه خدا قرباني شد و او 

 حسين بود.  

 

خدايا تو به من دستور دادي که در راه تو قرباني شوم ، فوراً اجابت کردم و

مشتاقانه به سوي قرارگاه عشق حرکت کردم ... 

 اما تو مي خواستي که اين قرباني هر چه باشکوه تر باشد ، لذا دوستانم را و

فرزندم را و عزيزترين کسانم را به قرباني پذيرفتي ...

و مرا در آتش اشتياق منتظر گذاشتي..."

 

"شهید چمران "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:30  توسط همسفر  |